گریستم من تو را در خود که مدتها
تمام لحظه هایم ابر و باران بود،
من آن جا گم شدم در تو
چنان که خواب شبهایت مرا بلعید
واینک من تورا هر لحظه هر لحظه
مروری میکنم در خود ،
اگرچه این دوچشم بی فروغ و سرد و کم سویم
دگر قادر به دیدن نیست
چه بر من رفته است این بار
که حتی خود ندانم این نفس هایم
به امید چه می آیند؟!!...
تو آیا گفته ای با خود ،که سهم من
چه بوده است از وجود تو؟
جز این دریای دلتنگی که امواجش چونان شلاق
مرا تا مرز نابودی به باد ضربه میگیرد !!
آه.......
چه گویم من ز برق چشم گیرایت
که روز و روزگارم را به آتش زد ؟!
مرا تا اوج با خود برد ،
مرا تا بی نهایت ها هدایت کرد......
و اکنون رفته ای و من میان بی نهایت ها
معلق مانده ام تنها........
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 22:6  توسط بلوط تلخ
|
چقدر زود گذشت....
روزهایی که چون سال ها به طول می انجامید و
شب هایی که هنوز چشم بر هم ننهاده خورشید طلوع میکرد...
و من اکنون چه دلتنگم !
دلتنگ شیطنت های کودکی .....دلتنگ برای خنده ها و گریه های گاه و بی گاه
برای کشف فرمولی عجیب که شاید قرار بود مخلوطی باشد از
شیره ی کاکتوس های خاردار و تنه ی له شده ی کرم های خاکی که مرهمی بود ،
برای درمان دیوانگانی که کبریت را آتش جهنم و مگس کش را عامل مرگ کودکان می خواندند!
هنوز هم دلتنگم برای شکستن شاخه ی گلهای پیوند زده ی پدر
برای ناخنک زدن بر غذاهای داغ مادر
هنوز هم دلتنگ طعم خوب یخ بستنی هایی هستم که حاصل ،
خواب نفرت انگیز نیمروزی و نکشیدن گیس های دختر همسایه بود!
هنوز هم دلتنگ سیل اشک هایی هستم که وقتی مادر موهای بلندم را شانه میزد
گونه های کوچکم را خیس می کرد ....
آه.... چه دلتنگم ! دلتنگ دختری که هنوز منتظر است نمره ی ریاضی اش را ۲۰ شود
تا پدر " اسب مراد بیگ " را برایش بخرد !.......
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 18:8  توسط بلوط تلخ
|
