تبليغاتX
در پشت این لباس
با من بخند حتی آنگاه که احساس حماقت می کنی.....

دوشنبه بیست و ششم تیر 1385

 

کلمات در ذهنم کپک زده اند

لعنتی ها تاریخ مصرفشان گذشته است...

هر چه میگردم..شعر نیست..حرف نیست.. کلمه نیست.. ونه حتی آوا...

باز هم اندیشه و قلمم در جدالند !

کاغذها را پاره میکنند

مچاله میکنند.....خط میکشند.....

می دانی؟؟!!!!

                      گفتن آسان است

                     اما از تو گفتن دشـــــــــــوار....

 

*****************************

سلامWind31

باز هم...نمیدونم چرا هیچی به زبونم نمی یاد واسه گفتنWind29

تا یه چیزی هم که میاد و میگم.. میگید که غمگین بود!1541

وای که چقدر این روزا سخت میگذره..همه اش مثل هم ..تکراری.. بدون تحول و تنوع...!Wind11

تازه از همه بدتر هر روز تو خونه ام و مگس می پرونم...!Wind28

یه تحول بزرگ میخوامWind37 ...مثل یک زندگی کاملا مجردی ! تنهای تنها....Diablo

احساس میکنم که بی انگیزه شدم...میدونم چند وقتیه در حق خیلی ها کوتاهی کردم..

آهای.. خیلی ها.. بعضی ها....منو ببخشیدSorry.درگیری دارم.شایدم گاه گیری.Wind48

دل نازک شدنمون هم شده قوز بالا قوز !!!!!34

فقط این کامپیوترمه که تو این روزا تحملم میکنه...البته اگه.....Wind43

 خوب دیگه....اینم از آپدیت ما...خوش بگذره...Wave

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:43  توسط بلوط تلخ  | 

یکشنبه یازدهم تیر 1385

 

    زندگانی ام کوتاه میشود

  میرسد صدای فریاد

 ازفتنه گاه حرف هایی که 

 چراغ امیدم را رو به خاموشی فرا میخواند...

     من نگفتم... و نیز، نخواهم گفت...

شاید سکوتی دیگر باید ،

                     تا در روزی دیگر که تمام اعضای من حرف بزنند با زبانی دیگر.....

من قبلا همین جا بوده ام

در همین نقطه و در همین توالی ممتد !!

چونان که امروز خواهم گفت و خواهم شکست نظم این دقایق گنگ را.....

                                  کــــــــــــــــــــــ . م . کـــــــــــــــــــــ

من مانده ام و خاموشی...

                                  و خاموشی نیز چون من گنگ !

                   من ستاره ها را نمی یابم تا بگویم چیزی...

                   من خورشید را نمی یابم تا بگویم حرفی....

                  من دست نمی یابم به تو !

   پس من.....

                   بعد از مرگم آواز خواهم خواند.

 

 

****************

امتحانا تموم شد به سلامتی      گرچه با اتفاقات عبرت انگیز همراه بود..

بالاخره تابستون اومد...همون تابستونی که موقع بچگی ها  آرزوی فرا رسیدنش رو داشتیم میبینی چقد روزها سریع میگذرن؟؟؟

هی ..تو... آره با توام...شاید تو هم مثل من از اومدن تابستون زیاد خوشحال نباشی                         اما این نیز گذرد

 به هر حال ....امیدوارم تابستون به همتون خوش بگذره.....

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:57  توسط بلوط تلخ  | 

Copyright © All Rights Reserved for http://acorn.blogfa.com