کلمات در ذهنم کپک زده اند
لعنتی ها تاریخ مصرفشان گذشته است...
هر چه میگردم..شعر نیست..حرف نیست.. کلمه نیست.. ونه حتی آوا...
باز هم اندیشه و قلمم در جدالند !
کاغذها را پاره میکنند
مچاله میکنند.....خط میکشند.....
می دانی؟؟!!!!
گفتن آسان است
اما از تو گفتن دشـــــــــــوار....
*****************************
سلام
باز هم...نمیدونم چرا هیچی به زبونم نمی یاد واسه گفتن
تا یه چیزی هم که میاد و میگم.. میگید که غمگین بود!
وای که چقدر این روزا سخت میگذره..همه اش مثل هم ..تکراری.. بدون تحول و تنوع...!
تازه از همه بدتر هر روز تو خونه ام و مگس می پرونم...!
یه تحول بزرگ میخوام
...مثل یک زندگی کاملا مجردی ! تنهای تنها....
احساس میکنم که بی انگیزه شدم...میدونم چند وقتیه در حق خیلی ها کوتاهی کردم..
آهای.. خیلی ها.. بعضی ها....منو ببخشید
.درگیری دارم.شایدم گاه گیری.
دل نازک شدنمون هم شده قوز بالا قوز !!!!!
فقط این کامپیوترمه که تو این روزا تحملم میکنه...البته اگه.....
خوب دیگه....اینم از آپدیت ما...خوش بگذره...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 13:43  توسط بلوط تلخ
|
زندگانی ام کوتاه میشود
میرسد صدای فریاد
ازفتنه گاه حرف هایی که
چراغ امیدم را رو به خاموشی فرا میخواند...
من نگفتم... و نیز، نخواهم گفت...
شاید سکوتی دیگر باید ،
تا در روزی دیگر که تمام اعضای من حرف بزنند با زبانی دیگر.....
من قبلا همین جا بوده ام
در همین نقطه و در همین توالی ممتد !!
چونان که امروز خواهم گفت و خواهم شکست نظم این دقایق گنگ را.....
کــــــــــــــــــــــ . م . کـــــــــــــــــــــ
من مانده ام و خاموشی...
و خاموشی نیز چون من گنگ !
من ستاره ها را نمی یابم تا بگویم چیزی...
من خورشید را نمی یابم تا بگویم حرفی....
من دست نمی یابم به تو !
پس من.....
بعد از مرگم آواز خواهم خواند.
****************
امتحانا تموم شد به سلامتی
گرچه با اتفاقات عبرت انگیز همراه بود..
بالاخره تابستون اومد...همون تابستونی که موقع بچگی ها آرزوی فرا رسیدنش رو داشتیم میبینی چقد روزها سریع میگذرن؟؟؟
هی ..تو... آره با توام...شاید تو هم مثل من از اومدن تابستون زیاد خوشحال نباشی اما این نیز گذرد
به هر حال ....
امیدوارم تابستون به همتون خوش بگذره.....

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 16:57  توسط بلوط تلخ
|
